تبليغاتX
روزمره - معمولي

روزمره - معمولي

داستانهايي از خاطرات روزمره

زنان و مخابره‌ی سیگنال‌ها

در ایستگاه مترو ایستاده‌ام در انتظار توقف قطار، صدای گوشخراش کشیده‌شدن فلز روی فلز، نگاه من را به نگاه دختری که کنار دستم ایستاده است پیوند می‌زند، سیگنال ارسالی و دریافتی بی‌صدا می‌گوید چه صدای بدی! آره خیلی آزاردهنده‌است.

در واگن خانمی در اواخر دهه‌ی سی زندگی‌اش، صدای موزیکی که از موبایلش پخش می‌شود را بلند کرده است، گوشی را در دست جدا از بدنش نگه داشته و با نکاهش مسافران مترو را می‌پاید. نگاهش سیگنال می‌فرستد: همینه که هست! خوشم با خودم. دختری با عصبانیت بر می‌گردد صاحب صدا را با نگاه تنبیه کند، نگاهش به پنجره می‌خورد چون آن خانم رویش به سمتی دیگر است، دختر مرا نگاه می کند و با هم سیگنال مخابره می‌کنیم، آره، چه بی‌ملاحظه!

خانم صاحب صدا، برمی‌خیزد برود، کفش‌های کتابی صورتی و شلوار جین کودکانه‌اش سیگنال می‌دهد من دلم تین‌ایجر است هنوز.

دختر کنار دستی‌ام برای نشستن یک خانم بچه‌دار می‌ایستد، با نگاه به دختر می‌گویم چه دختر خوبی! دختر با نگاهش تأیید می‌کند که کار خوبی کرده‌است، اما خودش هم خسته است.

خانم بچه‌دار می‌نشیند و شروع می کند به شیر دادن طفلش. کل خانم‌های واگن سیگنال می‌فرستند که راحت باش! ما نگاهت نمی‌کنیم و تحسینشان را از وظیفه‌شناسی مادر، نثارش می‌کنند.

نوزاد خانمی را به بغل می‌گیرم، خانم‌های دیگر که تصور می‌کنند مادر بچه هستم سیگنال می‌فرستند، موفقیتم در ورود به جامعه‌ی مادران را تبریک می‌گویند، با لبخند و نگاه‌هایشان. نه با نکاه و نه با لبخند جواب محبت‌هایشان را نمی‌دهم، من که مادر نیستم!  نگاهم را می‌دزدم سیگنال نادرست دریافت نکنم. پیام‌ها صوتی می‌شود، چیزی روش نمی‌ندازید؟ سرده هوا! زاکت خودم را روی کودک می‌اندازم.

ناگهان جسمی سخت با سرم برخورد می‌کند، در بی‌خبری سرم را بالا می‌برم، شی‌ئی سیاه بالای سرم پرواز می‌کند. هنوز گیجم، شی‌ء در دستان خانمی که 2 متر دورتر، پس از یک صندلی و یک شیشه‌ و توده‌ای خانم ایستاده‌است قرار می‌گیرد، چترش بود که بر سر من فرود آمده بود. نگاهش می‌کنم، می‌گوید روسری‌ات افتاده مردها می‌بینند! متوجه می‌شوم آن ضربه یک سیگنال فیزیکی بوده است. می‌گویم می‌دانم. و نمی‌گویم بچه روی دستانم به خواب رفته است. با عصبانیت می گوید الآن می‌ریم ایستگاه، مردها می‌بینند! می گویم اشکال ندارد.

حتی بودن در جامعه‌ی منزه مادران توجیه خوبی برای نداشتن حجاب نیست. غرق در همین افکار و بررسی واکنش‌های ممکن، حسی از دریافت سیگنال گردنم را می چرخاند.، به سمت همان توده‌ی خانم‌ها که منجی عفت زنان واگن از آن منطقه ظهور کرده‌بود. چشمم به 10 تا چشم غیظ دار گره می‌خورد، 8 تایشان می‌گردند و 2 تا شان می ماند، خانم صاحب چشم‌های باقی‌مانده دستپاچه شروع می کند به توضیح، داشتم می‌گفتم خودش می داند!کسی که روسری اش را می‌اندازد خودش می داند! جمله اش را شنبدم و پیامش را گرفتم از 10 دقیقه پیش آن خانم‌ها درگیر نیات پلید من از روسری افتاده‌ام بوده‌اند و با چرخش گردنم تصور کرده‌اند تمام قضاوت‌ها و حرف‌هایشان را شنیده‌ام.

به ایستگاه که می‌رسیم خانم چتر به دست با نگاهی سراسر نفرت، تمام مشکلات جامعه، از جمله آمار طلاق و کودکان بی‌خانمان را به گردن من می‌اندازد و پیاده می‌شود.

***

با وجود ضربه‌ای که به سرم خورده‌است، هنوز بودن در جامعه‌ی زنان را به واگن مردانه که خالی از تعاملات ریز و پنهان است، ترجیح می‌دهم. در واگن مردانه نه تلاشی برای پیدا کردن صندلی خالی است، نه تقاضایی برای فشرده‌تر نشستن و جا دادن 7 نفر روی 6 صندلی، نه هیجان وجود خانم‌های فروشنده و خورده ریزهایشان، نه خانم بچه‌دار و چتردار و نه خبری از ارسال سیگنال‌های نفرت و تحسین یا تأیید و تکفیر.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 11:1  توسط طلا  | 

تحسین کنید!

در راستای سعی در شناخت آدم‌ها و اهمیت دادن به اونها،‌ یک کشف جالب کرده‌ام که جایی نخوانده‌ام، اما در فیلم دیده‌ام. آدمها مشتاق شنیدن تعریف و تحسین از زبان سایرین هستند. مثال: یک خانم میانسال همکارمه که چندان خوشرو نیست، چند باری بهش گفته‌ام که رنگ روسری‌اش یا رنگ جدید موهایش قشنگه. حالا من رو که می بینه لبخند می‌زنه و با خوشرویی صبح به خیر می‌گه.

لازم نیست دروغ بگیم، غلو یا چاپلوسی کنیم، خیلی پیش می‌آد با دیدن یا شناختن یک فرد چیزی از او توجه‌مان ار جلب می کند و در دل تحسینش می‌کنیم؛ اگر همین که از ذهنمان می‌گذرد را به زبان بیاوریم ممکنه تو روحیه‌ی او خیلی تأثیر بذاره. البته همه از رنگ خوب روسری‌شان ممکنه اونقدرها انرژی نگیرند، به هر حال این قسمت خوش ماجراست، کشف نکته‌ی مدنظر هر فرد.

در روابط هم همین‌طور، اگر یک مغازه‌دار خوش‌برخورد است، اگر همکارتان خوش‌فکر است، اگر همسرتان مهربان است، اگر دوستتان خوش‌قلب است،‌ باگر همکلاسی‌تان در رژیم کاهش وزنش موفق بوده، بگذارید نظر شما را بدانند! خست نکنید، معجزه می‌کند.

در راستای ابهام چند پست قبل: دریا اگه دیدمت و از لباس یا خنده‌هایت تعریف کردم یک وقت بدت نباد و فکر کنی نقشه‌ی ذهنمه حرف دلم نیست :(

--

پ. ن.: این رو قبلاً نوشته‌بودم اما اینجا نگذاشته بودم چون بعد از یکبار خواندن، به نظرم آمد نصیحت مآبانه است. موردی پیش آمد و به پیشنهاد همسرم این پست را فرستادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 9:37  توسط طلا  | 

چگونه دروغگو را بشناسیم؟

به دنبال یافتن یک موضوع برای Lecture کلاس زبانم به این مقاله رسیدم که چون برایم جالب بود ترجمه‌اش کردم با این امید که شما هم ازش استفاده کنید.

 

How To Spot a Liar

چگونه دروغگو را بشناسیم؟

The techniques below will show you how to tell if you are being lied to. These techniques are used by government agencies for interrogation. They can easily be utilized in relationships and in business situations. To make successful use of these indicators, it helps to know the suspect's ‘normal' body language and reactions to different situations.

تکنیک‌های زیر به شما نشان می‌دهد که چگونه متوجه شوید به شما دروغ گفته می‌شود. این تکنیک‌ها در بازجویی‌های دولتی به‌کار گرفته می‌شوند اما به سادگی می‌توانند در ارتباطات و موقعیت‌های کاری استفاده شوند. بهره‌گیری موفق از این نشانه‌ها به شناخت زبان حرکات (Body Language) عادی یک مظنون و عکس‌العمل‌های وی در موقعیت‌های مختلف کمک می‌کند.

1-     حرکات: حالت چهره و بدن این افراد خشک و سفت است. دروغگوها از حرکات دست کمتری استفاده می‌کنند و فضای کمتری اشغال می‌کنند. تمام اعمال فیزیکی نسبت به حالت نرمال فضای کمتری اشغال می‌کنند.

1.      Movements - Expressions will be stiff. Liars will use fewer hand movements and take up less space. All physical actions will generally take up less space than usual.

2.       لمس صورت: دروغگوها نواحی اطراف پایین صورت خود را لمس می‌کنند مثلاً خاراندن بینی، دست زدن به لب‌ها یا چونه. یک عمل غریزی است، درست مثل کودکی که پس از دروغ گفت جلوی دهان خود را با دست می‌پوشاند، در طول سالها از وضوح این حرکت کاسته شده‌است.

3.      Face touch - Liars will touch the area around their lower face, i.e. scratching the nose, touching the lips or chin. This is an instinct from birth, much like when a child covers his own mouth after a lie, only it has developed through age into less obvious actions.

4.       حرکت چشم: چشمان افرادی که صداقت ندارند، دائم به این سو و آن سو حرکت می‌کند تا با نگاه مستقیم شما برخورد نکند. همچنین نگاه خیره برای مدت مدید نیز نشانه‌ی دروغ است. زیرا برخی از دروغگوها می‌دانند که حرکت چشم‌شان ممکن است آنها را رسوا کند و بنابراین سعی در کنترل آن دارند.

5.      Eye movement - The eyes of dishonest people will tend to move around a lot to avoid meeting your gaze. However, staring at your eyes for prolonged periods is also an indicator of a lie. This is often because liars have learned that their eye movements are a giveaway and they are trying to control them.

6.       مردمک: به سبب ترشح انسولین در بدن، مردمک‌ها حین گفتن یک دروغ بزرگ گشاد می‌شوند. این نشانه وابسته به شدت دروغ است. دروغ‌های ریز و کم‌اهمیت چنین تأثیری ندارند.

7.      Pupils - Pupils will dilate when a lie is told; this is due to the adrenalin being pumped into the body. This factor will also depend on the severity of the lie. Small white lies may not dilate the pupils.

8.       طرز ایستادن: دروغگوها معمولاً از ایستادن، درست مقابل یک مدعی (کسی که اتهام وارد می‌کند) احساس ناخوشایندی دارند و از مستقیم ایستادن (با شانه‌های راست) روبروی آنها اجتناب می‌کنند. در عوض،  کمی متمایل و یا با شانه‌هایی افتاده می‌ایستند.

9.      Stance - Liars often feel uncomfortable standing directly in front of an accuser and may avoid standing with their shoulders squared to yours. Instead, they might stand slightly to the side or with their shoulders offset.

10.   بیان: ابراز احساسات و بیان کردن به دهان محدود می‌شود به عنوان مثال هنگامی که دروغگو ادای خندیدن را در می‌آورد تنها ماهیچه‌های منتخب برای ساختن لبخند او به کار می افتند در حالی که یک خنده‌ی طبیعی از کل ماهیچه‌های صورت استفاده می‌کند.

11. Expressions - Expressions are limited to the mouth, e.g. if a liar fakes a smile, he will only use selected muscles whereas a natural smile utilizes muscles over the whole face.

12.    کف دست: دروغگوها اغلب سعی در پنهان کردن کف دست خود دارند،این نیز یک عمل غریزی است. قرار دادن دست‌‌ها پشت بدن و یا در جیب نیز نشانه‌های مثبت دروغگویی هستند.

13. Palms - Liars often try to hide the palms of their hands. This is also instinctive. Hands behind the back or in the pockets are also positive indicators.

14.   اشیاء: دروغگوها با اشیاء تحت مالکیت خود مانند کیف دستی، دست‌بند، گوشی موبایل یا مویشان بازی می‌کنند.  ممکن است بین خود و فرد مقابل یک مانع فیزیکی، حتی چیزی به سادگی یک فنجان قهوه، قرار دهند. این یک روش ناخودآگاه سنگربندی برای رهایی از تنش دروغ‌گویی است.

15. Objects - Liars will play with objects in their possession such as a handbag, bracelet, mobile phone or hair. They may also put an obstruction between themselves and the other person, often something as simple as a coffee cup. This is a subconscious way of attempting to ‘barricade' themselves to relieve the tension of lying.

16.   لحن صدا: اغلب لحن صدای یک دروغگو با جملات یا حرکات (ژست‌های) او همخوانی ندارد. (مثال مترجم، لحن معمولی هنگام بیان یک داستان دردناک، یا لحن مضطرب هنگام بیان یک موفقیت)

17. Tone - A liar's tone of voice is often not consistent with his/her gestures or statements.

18.   طعنه و کنایه: افراد متقلب ضمن پاسخگویی به اتهامات از طعنه و کنایه استفاده می‌کنند.

19. Sarcasm - Dishonest people will often use sarcasm when answering accusations.

20.   پاسخ پرسش‌ها: یک دروغگو عیناً از لغات شما برای پاسخگویی استفاده می‌کند، مثلاً س: «آیا شما با این زن رابطه‌ی جنسی داشته‌اید؟» ج:«من با آن زن رابطه‌ی جنسی نداشته‌ام.»

21. Answers to questions - A liar uses your words to answer questions, e.g. Q: "Did you have sexual relations with this woman?" A: "I did not have sexual relations with that woman."

22.   جزئیات فراوان: افراد متقلب در تلاش برای راضی کردن فرد مقابل، جزئیات زائد به مکالمه اضافه می‌کند.

23. Too many details - Dishonest people will add unnecessary detail to the conversation; this is an attempt to comfort the other person.

24.   چرندگویی: معمولاً عبارات دروغگوها غیرمنطقی و دستور زبان آنها نادرست است. زیرا ذهن آنها بیشتر درگیر پیدا کردن یک جواب قانع‌کننده است و سیگنال‌های جمله‌بندی نادرست به زبان ارسال می‌شود.

25. Nonsensical - Often liars' words won't make sense and their grammar may be incorrect. This is because a liar's mind is racing in search of a convincing answer and the signals to the mouth are sent incorrectly.

26.   طفره رفتن از پاسخ صریح: دروغگوها گاهی به جای انکار صریح یک موضوع، تلویحی و ضمنی پاسخ می‌دهند. پاسخ شفاف ندادن، به آنها کمک می‌کند دروغ نگویند و امکان بازگشت و تغییر گفته‌هایشان را در صورت لزوم داشته‌باشند.

27. Avoiding direct answers - Liars sometimes imply answers instead of denying something directly. This allows them to avoid lying by not making admissive statements. By doing this, it gives them the possibility of going back on their answers and changing them.

28.   تدافعی: افراد گناه‌کار معمولاً با اولین نشانه‌های مورد اتهام قرار گرفتن حالت تدافعی به خود می‌گیرند در حالی که افراد صادق بیشتر حالت تهاجمی به خود می‌گیرند.

29. Defensive - Guilty people usually get defensive at the first indication of an accusation whereas honest people will get offensive.

30.   موضوع: دروغگو اغلب موضع بحث را عوض می‌کند؛ دروغگو با عوض شدن بحث احساس آسودگی می‌کند زیرا تصور می‌کند دروغ‌های قبلی‌اش پذیرفته شده‌اند. در مقابل فرد راست‌گو از عوض شدن موضوع یک بحث جدی آشفته می‌شود و ترجیح می‌‌دهد موضع جدید را نادیده بگیرد و بحث قبلی را دنبال کند.

31. Subject - A liar will often change the subject; a liar will be comfortable with the change with the belief that his lies have been believed. If honest, a person would be confused as to why a potentially serious subject would be changed. He would be more likely to disregard the subject change and pursue the original conversation.

باید توجه داشت که مشاهده هر یک از این نشانه‌ها به تنهایی، لزوماً نشان‌دهنده‌ی دروغ نیست. باید دنبال چند نشانه‌ی محکم یا ترکیبی از آنها در یک مدت کوتاه از زمان بود.

It's important to note that these indicators experienced individually may not indicate a lie. You will need to look for several consistent indicators, or a combination in a short space of time.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:42  توسط طلا  | 

مدیریت رفتار

کتاب‌های روان‌شناسی، نشانه‌های رفتاری، شناسایی ریشه‌ی ناهنجاری‌ها و .. یکی از سرگرمی‌های لذت‌بخش من هستند. هر سنی،‌مبحثی ...

تازگی‌ها قسمت رفتار با اطرافیان برایم خیلی جذاب شده‌است. تا حالا هر جور که به نظرم درست می‌رسیده رفتار می‌کرده‌ام و طبیعتاً بعضی جاها مناسب و بعضی جاها نامناسب و یا فاقد کارایی بوده‌است. مطالبی که خوانده‌ام می‌گوید نباید با همه یک‌جور رفتار کرد، مثلاً نباید از همه تعریف کرد؛ از بعضی‌ها باید انتقاد کرد. این کتاب‌ها دو دیدگاه دارند، دسته‌ی اول شما را به عنوان قربانی رفتارهای سایرین می‌بیند و به شما برای مدیریت محیط و به اصطلاح بیرون کشیدن گلیمتان از آب، راهکار ارائه می‌دهند و دسته‌ی دوم کمی مهربان‌تر هستند و برای بهبود روابط و روحیه‌ی هر دو طرف، شما و شخص مقابل، راه حل می‌گوید.

من یک ساسله توصیه برای برقراری ارتباط با افراد کم‌حرف را به‌کار بسته‌ام و واقعاً معجزه کرد در این حد که فرد کم‌حرف مذکور، مرا در بین یک جمعیت ببیند تنها با هم صحبت می‌کند و اتفاقاً گرم!

چیزی که فکرم را مشغول می‌کند اخلاقی بودن این شیوه‌ی رفتار است. به نظر شما این روش صحیح است؟ آیا دلتان می‌خواهد مردم با شما مطابق یک سری اصول مطالعه‌شده رفتار کنند؟ من که دلم نمی‌خواهد! مثلاً تیپ رفتاری من را نیازمند تأیید تشخیص بدهند و جدا از نظر خودشان صرفاً برای بهبود روابط من را تأیید کنند. وحشتناک است به نظرم!

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 12:9  توسط طلا  | 

دور می‌شویم

خواهرم آمده‌است. قرارم با خودم این بود که بخشی از آنچه در این یک سال، بی‌حضور او تجربه کرده‌ام (دست کم قسمت مفرحش) را با او در این دو هفته مرور کنم. چند تایی از بهترین فیلم‌هایی ایرانی‌ای که دیده‌ام و ندیده‌است بخشی از این قرار بود (به لطف قوانین عدم منع کپی فیلم‌هایی که او آنجا دیده‌است را من اینجا دیده‌ام). زمان تماشای اولین فیلم، سطح بازی و سوژه و کل فیلم را فاجعه و افتضاح ارزیابی کرد. یاد ایرنای کتاب جهالت (Ignorance) کوندرا افتادم. آنجا که به وطن باز می‌گردد و غریبگی خود را میان دوستان سابقش کشف می‌کند. آنها مایلند او همان دختر 20 سال پیش باشد در حالی‌که گذر عمر و تجربه او را زنی بالغ کرده‌است. فقدان تجربه‌های مشترک، میان او و دوستانش شکافی عمیق و محسوس انداخته‌است.

... ایرنا در ابتدای ورود به زادگاهش پس از بیست سال با ورق زدن سررسید حاوی نشانی‌ها، دوستان قدیمی خود را پیدا کرده و آن‌ها را ملاقات می‌کند. ایرنا با خود می‌اندیشد: " آیا می‌توانم خود را در خانه احساس کنم و دوستانی داشته باشم؟ " او به عنوان دختر جوان معصومی از آن‌جا رفته و اکنون یک زن بالغ برگشته است. زنی که زندگی‌ای پشت سر دارد، زندگی دشواری که به آن می‌بالد. می‌خواهد همان باشد که هست. ایرنا می‌داند که آن زن‌ها یا او را می‌پذیرند با تجربیاتی که در آن سال‌ها پشت سر گذاشته، با اعتقاداتش و با نظراتش، یا او را پس می‌زنند. با شناخت بر این‌که در موطنش شرابِ خوب نمی‌نوشند، بطری‌های بوردوی قدیمی سفارش می‌دهد و می‌خواهد با بهترین روشی که می‌شناسد مهمان‌هایش را غافلگیر کند. می‌خواهد جشن بگیرد و دوستی‌هایش را تازه کند. اما دوستانش ناآسوده بطری‌ها را نگاه می‌کنند و چیز دیگری سفارش می‌دهند. "او متوجه می‌شود که احمقانه چیزی را به نمایش گذاشته که به جای تازه کردن دوستی‌ها آن‌ها را از هم جدا می‌کند: غیبت طولانی‌اش، عادت‌های خارجی‌اش و اعتماد به نفسش. دوستان قدیمی او نیز به دوران غیبت او بی‌توجهی نشان می‌دهند چون می‌خواهند این بیست سال زندگی او را قطع و جدا کنند. انگار می‌خواهند گذشته‌ی دورش را به زندگی کنونی‌اش بخیه بزنند. انگار که ساعدش را قطع کنند و دست را مستقیم به آرنج بچسبانند. انگار که ساق پایش را قطع کنند و زانو را به مچ پا پیوند بزنند." ...[بخشی از کتاب جهالت]

چند سال اول علایق هم را نخواهیم فهمید و بعد، دیگر همدیگر را نمی‌فهمیم و فقط 10 سال کافی است برای اینکه همدیگر را نشناسیم. می‌خواستم تجربه‌های غیرمشترک را به اشتراک بگذارم. اما فهمیدم این هم راه پیشگیری از دوری و جدایی نیست زیرا میسر نیست. لذت بردن از بازی بازیگری که در جشنواره‌ی فیلم فجر ما جایزه برده‌است نیازمند پس‌زمینه‌ای است که جز با حضور در اینجا و فروبردن هوای اینجا، میسر نیست. درست مثل بازی‌های مصنوعی بازیگران هندی که لابد خیلی به دل هندی‌ها می‌نشیند، مانند طعم شراب بد که دوستان ایرنا آن را ترجیح می‌دهند.

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 10:33  توسط طلا  | 

بیان می‌کنیم...

یادمه یک فیلم بود، خانمه یادش رفته بود می‌تونه احساساتش و نظراتش رو ابراز کنه، با دلیل رفتار اطرافیان و مهم‌تر از همه همسرش. بعد که همسرش متوجه  این مشکل شد، سعی کرد وادارش کنه احساساتش رو بیان کنه. ازش ‌پرسید هوا چطوره و خانمه به سختی ‌گفت کمی سرده! همسرش با ناراحتی ‌گفت  پس چرا این همه مدت نگفتی که تو این فصل سال پنجره باز باشه تو سردت می‌شه؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 13:0  توسط طلا  | 

حس زوال

محصولات مراقبت از پوست،  مو،  مژه، ناخن و ... برایم جذاب‌تر می‌شوند؛

اطلاعاتم از داروها، درمان و پیشگیری از انواع بیماری ها دارد بیشتر می‌شود؛

برگه‌های دفترچه بیمه‌ام رفته رفته کنده می‌شوند؛

فهرست کسانی که می‌شناختم و دیگر نیستند دارد بلندتر می‌شود.

--

غمش آنقدر سنگین است که تلاش متمادی اجدادمان را برای جاودانه ساختن درک می‌کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:41  توسط طلا  | 

رمضان

رمضان آن سال‌ها حال و هوایی داشت فراموش نشدنی. قبل از خواب من مچ پای زهرا را با یک بند به مچ پای خودم وصل می‌کردم و زهره پای مامان را. خیال می‌کردیم آنها هنگام گره زدن بند شیرینی به دور پایشان بیدار نمی‌شوند و برای سحر که  بیدار شوند ما از حرکت بند بیدار خواهیم شد. صبح  فردا ما بودیم و روشنایی خورشید و درازای بند که تا اتاق وسطی خانه کشیده شده‌بود. سحرهایی که به لطف مامان و التماس‌هایمان بیدارمان می‌کردند، صدای دعای سحر از رادیو با خوراکی‌های شیرین توی سفره در هم می‌آمیخت و خوشی‌ای بهمان دست می‌داد که جداً خیال می‌کردم پای سفره‌ی خدا نشسته‌ام. تقلای من در برابر شکم کوچکم تا ظهر با داستان  دوختن روزه‌های کله گنجشکی به یکدیگر به پایان می‌رسید، چون مامان چرخ‌خیاطی داشت باور می‌کردمش و چه لذتی داشت خوردن یک بشقاب غذای داغ. و چند ساعت بعد باز صدای اذان و خوراکی‌های رنگارنگ و لذت نشستن بر سر سفره‌ی افطار خدا. رمضان و تفریحات سعری، افطاری، احیاء و نذری یک طرف شب عید فطر یک طرف. هر کداممان که از بازی برمی‌گشتیم مامان یک دسته اسکناس که آن روزها بیشتر 100 تومانی بودند می‌داد به دستمان و رو به قبله می‌ایستادیم و به آن شخص همیشه نامعلوم می‌گفتیم «این فطر روزه‌ی ماست». نمی‌دانم آن نمایش را مامان برای سرگرمی و جنبه‌ی تفریحش راه می‌انداخت یا واقعاً ریشه در یک سنت خاص داشت. من روی یک پا زانو می‌زدم و اسکناس‌ها را روی قلبم نگه می‌داشتم و باصلابت و غرور اعلام می‌کردم که برایش پول کنار گذاشته‌ایم و بعد دستم را به سویش دراز می‌کردم و چند لحظه‌ای همان‌طور بی‌حرکت می‌ماندم. البته او از روی پول‌ها چیزی برنمی‌داشت و بعد پول‌ها را به مامان می دادم و از هیجان و لذت، نیشم تا بناگوش باز می‌ماند.

رمضان امسال تمام شد، بدون تلاش برای تحمل حتی یک ساعت گرسنگی، بدون آنکه دلم برای نزدیک حس کردن چیزی دور بلرزد، یاد آن روزها افتادم و حس‌هایی که احتمالاً تکرار نخواهند شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 13:39  توسط طلا  | 

من هم منتظرم

یکی از دوستانم 24 روزه که حامله است. خودش دیروز فهمیده و من امروز

تصور اینکه 13 سال بعد اون کوچولو یه موجوده هم سن اون روزهایی که اولین بار ندا را دیدم، برایم ترسی شیرین می‌آورد. ما با هم از روزهای پرالتهاب نوجوانی گذر کردیم و همیشه تصور می‌کردم شنیدن خبر بچه‌دار شدنش چگونه خواهد بود. امروز آن لحظه را تجربه کردم، لحظه‌ای که گفت یک بچه در راه دارد و هنوز قلبش شکل نگرفته و من آرزو کردم تک تک اندام‌های اون جوونه درست تشکیل بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 10:52  توسط طلا  | 

برسان سلام ما را

شفیعی کدکنی هم از ایران رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 8:39  توسط طلا  |